محمد على مجاهدى
589
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
عَمِّ امام و ، أخ و ابن امام * حضرت عباس ( عليه السّلام ) اى عَلم كفر نگون ساخته ! * پرچم اسلام برافراخته ! مكتب تو ، مكتب عشق و وفاست * درس الفباى تو ، صدق و صفاست مكتب جانبازى و سربازىست * بىسرى ، آنگاه سرافرازىست شمع شده ، آب شده ، سوخته * روح ادب را ، ادب آموخته آب فرات از ادب توست مات * موج زند اشك به چشم فرات ياد حسين و لب عطشان او * و آن لب خشكيدهء طفلان او تشنه برون آمدى از موج آب * اى جگر آب برايت كباب ساقى كوثر ، پدرت مرتضىست * كار تو ، سقّايى كرب و بلاست مشكِ پر از آب حياتت به دوش * طفل حقيقت ز كفَت آب نوش درگه والاى تو در نشأتين * هست درِ رحمت و باب حسين هر كه به دردى ، به غمى شد دچار * گويد اگر يكصد و سى و سه بار : اى علَم افروخته در عالمَين * اكْشِف يا كاشفَ كرْبِ الحسين از كرم و لطف جوابش دهى * تشنه اگر آمده ، آبش دهى چون نُهم ماه محرم رسيد * كار بِدان جا كه نبايد كشيد از عقبِ خيمهء صدر جهان * شاهِ فلكْ جاهِ ملكْ پاسبان « شمر » به آواز تو را زد صدا * گفت : كجاييد بَنُو اخْتَنا ؟ ! تا برهانند ز هنگامهات * داد نشان خطِّ امان نامهات رنگ پريد از رخ زيباى تو * لرزه بيفتاد بر اعضاى تو : من به امان باشم و ، جان جهان * از دم شمشير و سنان ، بىامان ؟ ! دست تو نگرفت امان نامه را * تا كه شد از پيكر پاكت جدا مزد تو زين سوختن و ساختن * دست سپر كردن و سر باختن : دست تو ، شد دست شه لا فتى * خطّ تو ، شد خطّ امام خدا پنج امامى كه تو را ديدهاند * دست علَم گير تو بوسيدهاند طفل بُدى ، مادر والاگهر * بردت تا ساحت قدس پدر